، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

محمدحسین

تاسوعا و عاشورا

1392/8/28 11:23
نویسنده : مامان مریم
647 بازدید
اشتراک گذاری

محمد حسین در هشت ماه و سیزده روزگی شروع به سرسری کردن کرد از دوروز قبل سرسری میکرد اما برای خودش ولی بعدش تا بهش گفتیم سرسری سرسری سرتو برم برامون سرسری میکرد خیلی بامزه بود من و بابایی که اینقد ذوق کردیم که نگو محکم بقلت کردیم و بوسیدیمت

تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفتیم اصفهان و تو محمدحسین همچنان مارکوپولوی مایی!

آپلود عکس

در راه رفت من برخلاف همیشه خوابم نمیومد چون بعداز ظهر با تو کمی خوابیده بودم تو تا قم خواب بودی وبعدش بیدار شدی و میخاستی همه جا رو کشف کنی و از اونجاییکه محیط کوچیک رو دوست نداری همیشه تو ماشین زود حوصله ات سر میره

تا دلیجان باهات بازی کردم و سرتو گرم کردم اما بعدش آنقدر کلافه شده بودی که نه شیر میخوردی نه حواست پرت میشد فقط اعتراض میکردی من و بابایی جامون رو عوض کردیم و بابایی با حوصله باهات بازی کرد و آرومت کرد تا میمه طاقت آوردی و بعدش واقعا دیگه خوابت میومد دوباره من و بابایی جامون رو عوض کردیم و بهت شیر دادم و خوابوندمت  بالاخره رسیدیم اصفهان!

اول یه سر رفتیم خونه خودمون مامان فاطمه دلش برات پرپر میزد بابا حسین هم همینطور به ذوق دیدن تو تا اونموقع بیدار مونده بودن... تا رسیدیم در خونه بیدار شدی پیچیدمت لای پتو و بردمت تو خونه یه ده دیقه نشستیم و بعدش رفتیم خونه مامان نرگس . مامان نرگس خوابیده بود ساعت حدود یک شب بود ، عمو احمد هم خواب بود .چند بار زنگ زدیم چون بابایی کلیدهاش پیشش نبود. بالاخره بیدار شدن . مامان نرگس با دیدنت مث همیشه خوشحال شد ولی عمویی خیلی خسته بود و بیدار نشد.

شب خوابیدیم و صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه خودمون از قبل برا ناهار دعوتمون کرده بودن . ظهر به اتفاق ناهار جوجه کباب مامانم رو خوردیم و بعد بابایی رفت یه کم بخوابه . با مامان فاطمه بعد از ظهررفتیم خونه خاله سارا که مامانش از مکه اومده بود.اونجا با آرنیکا بازی کردی و دوست شدی . بعد که برگشتیم یه سر رفتیم خاله زهرا که خیلی دوست دارن ببیننت بعدشم رفتی خونمون.

بابایی میخواست بره خونه خاله فاطی همه اونجا بودن ما هم رفتیم . مامان زینت و آقاجون ،مامان نرگس ، خاله فاطی و الهام و دوقلوهاش ، خاله اکرم و نی نی تو شکمش... یه کم نشستیم دایی علی  و بچه هاش هم اومدن .حسابی صله ارحام کردیم و بعد اومدیم روضه پیش مامان فاطمه خونه آقای طالقانی که سخنرانش آقای میرلوحی بود و من خیلی دوس داشتم.

مریم دایی وقتی فهمیده بود تو هم تو روضه هستی اومده بود اونجا تو رو ببینه اما تو دیگه حوصله ات سر رفته بود و شاد و شنگول نبودی وقتی هم که رفتیم تو ماشین شیر خوردی و زود خوابیدی و مریم تو ذوقش خورد که نتونست تو رو درست ببینه. من و تو اون شب خونه مامان فاطمه موندیم و بابایی رفت پیش مامان نرگس.

صبح روز تاسوعا خوابیدیم  و برای ظهر با مامان فاطمه رفتیم روضه زندایی و خواهرشو دو قلوهاشم دیدیم و باز شما اونجا خواب وبودی و مریم گفت چرا همش خوابه!

بعد از ظهر مریم رو بردیم خونه خودمون تا باهات یه کم بازی کنه و دلی از عزا دربیاره ، مریم خیلی بچه دوسته و تو موبایلش از همه بچه های فامیل عکس داره! خودش یه کلکسیونه!مریم میخاست بره فانوس حدود ساعت چهار بود که رفت.

من خیلی خسته بودم و خوابم میومد... مامان فاطمه محمد حسین رو از اتاق بیرون برد تا من بخابم.بعد دو دیقه دیدم در باز شد بدون اینکه نگاه کنم گفتم پس چرا برگشتی ؟ پاسخی نشنیدم برگشتم نگاه کردم دیدم بابایی اومده از بس که دلش برات تنگ شده بوده.

بالاخره من یه کم خوابیدم و شب برات شام درست کردم و با تلاش فراوان من و بابایی بهت دادیم بخوری و رفتیم خونه آقای طالقانی شب عاشورا بود ... تو راه بودیم که مامان نرگس اسمس دادن که خاله اکرم رفت بیمارستان.  من گفتم نیمه شب یا سحر کوچولوشون به دنیا میاد اما یه ساعت بعد که از روضه برمیگشتیم اسمس دادن کوچولو به دنیا اومد.

تو رو خوابوندم و دوتایی با بابا رفتیم بیمارستان. خیلی وقت بود با بابا دو نفری نشده بودیم برا خودش حال و هوای خاصی داشت.

رفتم نی نی رو دیدیم ... نی نی ای که شب عاشورا متولد شد! و به همین خاطر هنوز نمیدونستن اسمشو چی بذارن قرار بود امیر علی باشه اما شب عاشورا همه چیز رو عوض کرد.

آپلود عکس

شب اومدم پیش تو خوابیدم و فردا صبح مامان فاطمه تنها رفت روضه و من و تو خوابیدیمپیش از ظهر کاراتو کردم و خوابت برد و با مامان فاطمه رفتیم بیت الزینب .

 

آپلود عکس

بابایی با مامان نرگس و آقاجون رفته بودن باغ رضوان .

بعد از ظهر اومدن دنبالم و رفتیم خونه خاله اکرم دیدن نی نی !تازه برده بودنش حمام و حسابی پیچیده بودنش

آپلود عکس

اینقدر حس خوبی داشتم وقتی بغلش میکردم. اون موقع بود که فهمیدم چقدر زود تو بزرگ میشی ... چقدر باید از لحظه لحظه  با تو بودن لذت ببرم چقدر سریع رشد میکنی ... چقدر دوران هشت ماهه عمرم مثل یک خواب و رویا گذشته... دلم تنگ شد برای اونوقت که تو هم اینقدر کوچولو  و ظریف بودی وقتی بغلش کردم تازه فهمیدم چقدر وزن گرفتی عزیزم! خلاصه بعد از مغرب از اونجا اومدیم و من خیلی خسته بودم گفت یرم خونه خودمون و بابایی و مامان نرگس هم رفتن روضه. مامان فاطمه هم رفته بود روضه وقتی اومد با هم رفتیم خونه دایی خودم که خیلی دوست دارن. اونجا حسابی بازی کردی و باهات بازی کردن. بعدش دایی ما رو رسوند اومدیم خونمون خوابیدیم

صبح زود بابایی هوس کله پاچه کرده بود با ایمان رفتن کله خریده بودن و به من زنگ زد که من پشت درم میای بریم؟ گفتم باشه الان زود کارامو میکنم. 5 دیقه ای لباسامو پوشیدمو تو رو لای پتو پیچیدم و بردم.

من که کله پاچه دوس ندارم حلیم و عدسی خوردم اما یه کوچولو زبون هم خوردم.

پیش از ظهر رفتیم خونه عمه زهرا که با دخترشون رفته بودن مکه.

ظهر هم اومدیم خونه مامان نرگس ، عمو امیر هم اومد . الویه خوردیم و بعد ناهار وسایلمونو جمع کردم و یه سر هم خونه خودمون رفتیم و راهی تهران شدیم.

خیلی خوابت میومد تا نشستیم تو ماشین شیر خوردی و خوابت برد . .. تا دلیجان هم خواب بودی منم خیلی خسته بودم با تو خوابیدم و یه کم زودتر از تو بیدار شدم

دلیجان بابایی برا نماز ایستاد شما هم همونجا تا ماشین ایستاد بیدار شدی. شروع کردی به بازی کردن و خوردن هرچیزی که وجود داشت! فرمون ماشین، دنده، دکمه های رادیو! خلاصه هرچیزی که وجود خارجی داشته باشه تو میخوری! شام رو تو راه خوردیم.

وقتی رسیدیم قم ، دیدیم چقدر جاده شلوغه !  وسطای اتوبان قم تهران خوابت بود منم اومدم جلو پیش بابایی.

خیلی طول کشید تا برسی خونه تقریبا از قم تا تهران دو برابر همیشه طول کشید . یازده و نیم بود که رسیدیم خونه و تو هم خواب بودی و ما هم زود خوابیدیم.

خدا رو شکر که به سلامت رسیدیم اینم یه سفر دیگه ی مارکوپولوی عزیزم!

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان محمدحسین
3 آذر 92 13:11
عزیز دلم با این قیافه خوردنی... با ما دوست میشین؟؟؟؟... ما هم یه خوردنی به نام محمدحسین داریم.... حتما تو وبلاگم خبر بدین تا لینکتون کنم...
مامان رادمان
12 دی 92 2:03
قربون این پسر ناز و خوشکل بشم من مریم گلی منم مثل تو میخوام تم رادمانمو خودم طراحی کنم کارایی که مامان مریمی بهت گفت رو انجام میدم ولی من عکس ریسه و قلم جادویی رو نمیبینم نمیدونم چرا تو قالب گرد نمیتونم عکس رو در بیارم میشه کمکم کنی؟ من تو نینی سایت پیغام دوستی دادم میشه قبول کنی؟
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محمدحسین می باشد